X
تبلیغات
داستان و نقد داستان - 1. داستان های من

داستان و نقد داستان

ادبیات داستانی و بایسته های آن

هاوار

هیچ‌کدام از ما خوشش نمی‌آید چند لکه‌خون روی شیشه ساعت مچی‌‌‌اش ثابت مانده باشد. حالا اگر آنها را نمی‌بینیم، نبینیم. مسأله این است که سال‌ها می‌گذرد و با وجود تلاش مادرها و زن‌هامان برای پاک‌کردن‌شان، این لکه‌ها هنوز باقی است و ما روزی چند بار نوک انگشت‌مان می‌خورد به آنها و هی مورمورمان می‌شود.


برچسب‌ها: هاوار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/24ساعت 11:28  توسط مرجان جامی  | 

 خانه مان دارد آب می رود.   

به شما حق می‌دهم آقا، باور نکنید. اما واقعا خانه‌مان دارد آب می‌رود. شاید همین الان هم که نشسته‌ایم اینجا و حرفش را می‌زنیم، دیگر چیزی از آن نمانده باشد.

البته دیگر برام مهم نیست. یعنی، بدون غزل هیچ چیز مهم نیست. بله، دخترم را می‌گویم. او هم یک‌دفعه ناپدید شد. البته بعد از ناپدید شدن انباری. آخر، همه‌چیز از انباری شروع شد. اول که خریدیمش جادار بود. خانه را می‌گویم. نه اینکه خیلی بزرگ باشد، نه. هال و اتاق‌خواب و آشپزخانه با احتساب انباری دو‌ ‌در ‌سه‌اش، سی‌و‌نه متری می‌شد. بد نبود روی هم رفته. بالاخره برای ما سه نفر که حالا سقفی از خودمان داشتیم، خوب بود. آن هم بعد از سیزده سال دربه دری. حالا اگر می‌خواست با قرض و قوله و وام و این جور کوفت و زهرماری‌ها باشد، باشد.


برچسب‌ها: خانه مان دارد آب مي‌رود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 23:51  توسط مرجان جامی  | 

زيرآبي

         مردي سرتا پا برهنه طاق باز كف استخر دراز كشيده و موذيانه به من لبخند مي زند.

دهانم باز مي شود. حجم زيادي آب كلردار تو حلقم مي ريزد. تعادلم به هم مي خورد. دست و پايي مي زنم  و خودم را رو آب مي رسانم. تا مي توانم سرفه مي كنم. خودم را به لبه استخر مي‌رسانم  و از ميله آويزان مي‌شوم.

    - آن ديگر كيست؟ اينجا چه مي كند؟ بايد به نجات غريق بگويم. بايد جيغ بكشم. بايد همه بفهمند... اما نه، من كه مطمئن نيستم درست ديده باشم.

         دست و پام شل شده. در عرض ديگر استخر زني تپل رو لبه دراز كشيده.  مايو قرمزش از خيسي به گوشت‌هاي سفيدش چسبيده. حجم زيادي از سينه‌هاش از لاي بندك مايو بيرون افتاده. آهسته‌آهسته زير گردن كوتاهش را دست مي‌كشد. از پهلو مي سرد و شلپي خودش را تو آب مي‌اندازد. دست و پاي تپلش را تكان تكان مي‌دهد و طوري كه آب را تا دو متريش مي‌پاشد كرال مي‌رود. تقريبا تمام بدنش زير آب است غيراز باسن بزرگ خوش فرمش كه به شكل قلب قرمز شناوري آهسته‌آهسته از من دور مي‌شود.

«از آن طرف نه، آنجا يك ... ».

-        نه نبايد بگويم. اول بايد مطمئن شوم. آن وقت مي‌دانم چكارش كنم. بي‌آبروش مي‌كنم... حرامزاده.

     يك نفس عميق مي كشم و به سمت كف استخر سر مي خورم.

     صداي سكوت آب تو گوش‌هام مي‌پيچد. ذرات نه چندان شفاف آب مرا در خود فرو مي برد. با حجم دنياي شيشه اي آب كه از نظرها پنهان است، يكي مي شوم.  

        از لابه‌لاي پاهاي سفيد چاق، ساق هاي برنزه باريك، بدن هاي پر زنانه و اندام هاي كشيده دخترانه كه تو مايوهاي سياه و سبز و آبي مثل ماهي‌هاي آكواريوم اين طرف و آن طرف مي‌روند، رد مي‌شوم. به  عمق مي‌رسم.

- خوب چشم‌هات را باز كن. همين جاهاست. نمي تواند مخفي شود، مردك قرمساق!

 ماهي سفيد من با مايو قرمزش از رو سرم رد مي‌شود. زانوهاي گردش را يكي بعد از ديگري مي‌شكند و پا‌دوچرخه مي‌زند.

       همه جا را خوب وارسي مي‌كنم، خبري نيست. قوس كمرم را كم مي‌كنم و به سمت بالا شنا مي‌كنم. خودم را منقبض مي كنم و از لاي پاهاي ماهي سفيد رد مي‌شوم. بازوم به پوست نرم پاش ماليده مي‌شود. جلوش از زير آب بيرون مي‌پرم. جيغي مي‌كشد و تعادلش به هم مي‌خورد. آب  را به شكل قطره‌هاي ريز و درشت به بيرون فوت مي‌كنم و با هم مي‌خنديم.

      ماهي بلوري راهش را مي‌گيرد و مي‌رود. سرم را تو آب مي‌كنم و فوت مي‌كنم:«قل قل قل قل قل قل»

و مي‌خندم.

-  اٍ... خودش است! دارد مرا نگاه مي كند!

     نفسم مي‌گيرد. سرم را بالا مي آورم: «هه...»

 هوا مي گيرم و دوباره سرم را تو آب مي كنم: «هو...پ!» 

- لعنتي... غيبش زد! بايد بگويم... بايد به نجات غريق خبر بدهم.

      از مرز سكوت مي‌گذرم. به روي آب مي‌آيم.  صداي خنده و شيطنت دخترك‌ها كه رو  هم آب مي‌پاشند و بين هم سر مي‌خورند يكباره تو گوش‌هام مي‌ريزد. به سمت جاي كم عمق شنا مي‌كنم.

     قدم‌هاي سنگينم را تو آب بلندتر بر مي‌دارم. نزديك است بيفتم. نجات غريق  رو صندليش لم داده و آب‌ميوه مي‌خورد. دست‌هام را به لبه استخر مي‌گيرم و از همان‌جا مي‌گويم: «ببخشيد. يواش مي گويم كسي وحشت نكند... آنجا، تو قسمت عميق يك مرد هست».

    و با انگشت به روبرو اشاره مي‌كنم. نجات غريق مثل اينكه او را برق گرفته باشد، تكان مي‌خورد و به جلو خم مي‌شود. با چشم‌هاي گرد شده و لحن كش‌دارش داد مي زند: ك...جا؟

-        آنجا كف استخر خوابيده.

چند بار پلك مي‌زند. با ناخن بلندش گوشه بيروني چشمش را مي‌كشد و مي‌گويد:

-        كف استخر؟!

 چشم‌هاي مدادكشيده‌اش را يك دور كامل تو حدقه مي‌چرخاند. با گوشه دهانش يك‌وري مي‌خندد. دوباره به صندليش تكيه مي دهد و مي‌گويد:

- ا...م  باشد.  الان مي آيم نگاه مي‌كنم.

 و ني را كه ماتيكي شده دوباره بين لب‌هاش مي‌گذارد.

     دختركي سبزه‌رو با قدم‌هاي موزون به طرف قسمت عميق مي‌رود. دماغيش را نصب مي‌كند. عينكش را رو چشم مي‌گذارد. سياهي مايو اندامش را كشيده‌تر از آنچه هست نشان مي‌دهد. دو طرف گردنش دو تا فرورفتگي استخواني است كه با برجستگي سينه‌ هاي گرد و فاصله‌دارش تكميل مي‌شود. وقتي نصف تنه‌اش را به سمت دوستش مي‌چرخاند پروانه درشتي كه  رو كمرش خال‌كوبي شده، نگاهم را جلب مي‌كند. دست‌هاش را به سمت بالا مي‌كشد. زير شانه‌هاش صاف و براق  است. كمرگاهش انحناي ملايمي دارد. شكمش چسبيده و يك‌دست است. بين كشاله‌هاش مثلث تخت ظريفي به زير شكمش وصل شده . يكباره تو آب شيرجه مي‌زند. با مهارت دست‌هاش را يكي بعد از ديگري تا مي كند و سرش را مثل ماهي از تو آب در مي‌آورد. لب‌هاي باريكش را غنچه مي‌كند و  هوا مي‌گيرد.

        به نجات غريق نگاه مي‌كنم. پا رو پا انداخته.  آب ميوه قلپ قلپ از راه ني تو گلوش مي‌ريزد و هر قلپي را كه قورت مي‌دهد، پوست زير گردنش  به سمت بالا كشيده مي‌شود.

   -نه ديگر دير است. بايد خودم كاري كنم.

      كف دست‌هام را مماس بر هم مي كنم. چانه‌ام را به سينه مي‌چسبانم . كف پام را به ديوار استخر تكيه مي‌دهم و خودم را به جلو پرت مي‌كنم.  كمرم را قوس مي‌دهم و به كف استخر مي‌رسم.

     پاهام را از مچ مثل دم ماهي تكان‌تكان مي‌دهم و سرم را بالا مي‌گيرم تا دخترك را كه از رو  سرم رد مي‌شود، تماشا كنم. فقط يك لحظه، يك لحظه كافي است تا حركت ساق‌هاي تراشيده و ران‌هاي بي نقصش و آن سينه‌هاي گردش كه حالا تو آب معلق شده‌اند، مسحورم  كند.

    ناگهان مي‌بينم آن مرد، همان مرد از آن بالا سرش را تو آب مي كند و موذيانه لبخند مي‌زند.

     ماهيچه هام منقبض مي‌شود. كج و كوله مي‌شوم.  چشم‌هام همه جا را تار مي‌بيند. آب زير عينكم نفوذكرده. خودم را رو آب مي‌رسانم.  كله‌ام به سينه استخواني دخترك مي‌خورد و تعادل او را هم به هم مي‌زنم. آب دهانم را فوت مي كنم. عينكم را بر مي‌دارم. او هم همان طور معلق تو آب، عينكش را رو پيشاني كوتاهش مي‌كشد. تو چشم‌هاي سياهش خيره مي‌شوم. ذره هاي آب لابه‌لاي مژه هاي بلند و ريمل‌دارش را پركرده . كره‌سفيد چشمش پر از مويرگ‌هاي نازك قرمز شده. نوك چهار انگشتم را رو گردنش مي‌گذارم و مي‌گويم: «ببخشيد. شما هم آن مردك را ديديد كه سرش را تو آب كرد؟» .

       رگ گردنش تندتند مي‌زند. لب هاي قرمز خيسش را جمع مي‌كند. به دور و بر نگاهي مي‌اندازد. يك قطره آب از دم ابروي شيطانيش سر مي‌خورد  رو گونه‌اش و مي خندد. دستم را پس مي‌زند. عينكش را رو چشم‌هاش مي‌كشد و زيرآبي مي‌رود طوري كه كف پاهاي كوچكش و بعد انگشت‌هاي لاك زده‌ پاش تا نوك بيني‌ام بالا مي‌آيد و  خيلي زود زير آب ناپديد مي‌شود.

    نفسم را تو سينه حبس مي‌كنم و به سمت پايين سر مي‌خورم تا پيچ و قوس كمر و حركت  نرم اندام دخترك را تماشا كنم. همين كه سرم را زير آب مي‌برم،  صورتم محكم مي‌خورد به چيزي. شايد صورت پشمالو و درشت آن مرد كه انگار زير پام به كمين نشسته است. جيغ مي‌كشم و سرفه كنان به روي آب بر مي‌گردم. فكم قفل شده دست و پا‌زنان به سمت پلكان شنا مي‌كنم.

    با وجودي كه ساق پام محكم به لبه پلكان مي‌خورد، با همان شتاب بالا مي‌دوم. نجات غريق بي‌اعتنا نگاهم مي‌كند.  به سمت رختكن مي‌دوم. زن‌هايي كه حوله دور خودشان پيچيده‌اند و آرايش‌مي‌كنند يا در حال خشك كردن موهاشان هستند با انگشت مرا به هم نشان مي‌دهند كه ديوانه‌وار به سمت خروجي مي‌دوم.  تيرماه 89 (اصلاح آذر 90 )

 

                                                                                                  

                                                                                                   

                                                                                           

 


برچسب‌ها: زيرآبي
+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 3:35  توسط مرجان جامی  | 

 

«من اسمم ياشاره»

 - قشنگه؟ دلت مي‌خواد بدمش به تو؟ بيا جلو بگير. اِ... نيفتي! اين اتوبوسم چقده تكون‌تكون مي‌خوره! با اون دستت بگير. من بازم دارم. ببين، تو جيبمه. اينو ببين چقده بزرگه... مامانم نبينه، از تيله‌بازي خوشش نمياد...  فقط از دستت نيفته، قل بخوره ديگه نمي‌توني پيداش كني ها... مياي باهم دوس شيم؟

- من از دخترا خوشم نمياد.

- يواش حرف بزن مامانم نشنوه. منم خوشم نمياد. اسم من ياشاره. اسم تو چيه؟

- سعيد.

مامان:  «نه دخترم، شما دختري، اسمتم مريمه».

- نخيرم، من پسرم. اسمم هم ياشاره. شما مغازه‌ها رو تماشا كن.

مامان:  «نه عزيزم، شما دختري... خيلي خوب، دارم تماشا مي‌كنم».

- سعيد، بيا جلو... صندلي مامانتو ول كن، اين ميله رو بگير. بيا تو گوشت بگم... ببين من پسرم، اسمم هم ياشاره. باهام دوست مي‌شي؟ ها...؟ چرا جواب نمي‌دي؟

- شلوار باباتو پوشيدي؟ چرا اينقده بلنده؟

- نخيرم مال داداشيمه. گفتم يواش حرف بزن. باهام دوس مي‌شي؟

- مگه خودت نداشتي؟

مامان: «چرا نداره؟ خوبشم داره. هم بندكاي قشنگ داره، هم يه سبد گل رو سينه‌شه».

- اونو ولش كن، حسوديش مي‌شه. از مال داداشيم بيشترخوشم مياد. منو نيگا كن... منو نيگا كن... تو دوچرخه داري؟

- آره كه دارم.

- گوشتو بيار جلو... من ندارم. بعضي وقتا يواشكي مال داداشيمو سوار مي‌شم. بلدي دوچرخه سوار شي؟

- اينو باش! معلومه كه بلدم. تازه تك چرخم مي‌‌زنم.

- تك چرخ ديگه چيه؟

- هه‌هه، نمي‌دونه تك چرخ چيه!

 - يواش‌تر! خوب مگه چيه! اصلاً خوشم نمياد يكي اينجوري مسخره‌م كنه!

 - خوب حرفات خنده‌داره..!

- كجاش خنده‌داره؟! ببين ما خونه‌مون يه ايستگا ديگه‌س، الان مي‌رسيم. خونه شما كجاس؟

-  تو كوچه نون لواشي.

- نمي‌دونم كجاس...

- مگه نمي‌ري نون بخري؟

- نه. مامانم نمي‌ذاره.

- چرا سرتو تراشيدي؟ مگه مدرسه ميري؟

-  گوشتو بيار جلو... نه. سال ديگه ميرم. منم از مدل موهاي تو خوشم مياد ولي مامانم نمي‌ذاره. خواستم همين جوري كوتاش كنم، خراب شد. بابام بردم سلموني. آقاهه گفت كاريش نمي‌شه كرد. از ته كوتاش كرد.

- خوب نيس.

-  بهتر از اينه كه مثّ دخترا بريزه رو گردنم! مامانم اون جوري دلش مي‌خواد.

- خيلي كوتاهه... صافه صافه!

- دست نزن، خوشم نمياد...خوب آقا سعيد، اگه با آقاياشار دوس مي‌شي، بزن قدّش.

مامان:«شما دختري. اسمتم مريمه».

- مامان ببين، من پسرم، اسمم هم ياشاره...

- گوشتو بيار... حرفاشو باور نكن. دختره ديگه...خوب، تو كيا ميري فوتبال؟ ها؟ من ظهرا مي‌رم دم كوچه. وقتي مامانم خوابش مي‌بره. تو توپ داري؟ ظهرا توپتو بيار بازي كنيم.  

- بايد به مامانم بگم.

- تو كه مثّ دخترا بايد از مامانت اجازه بگيري!

- تو كه خودتم دختري!

- كي گفته؟

- اگه پسري نشونم بده ببينم.

- اينجا كه نمي‌شه.

- چرا نمي‌شه، رو تو بكن من، نشونم بده.

-گفتم نمي‌شه.

- مي‌شه. بيا جلو... بيا ديگه...

مامان: «مريم، بپّر پايين، جا نموني».

- باز گفت مريم! صد بار گفتم من اسمم ياشاره، اَه... . 22/11/87 (اصلاح:28/8/90 )


برچسب‌ها: من اسمم ياشاره
+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 3:24  توسط مرجان جامی  |